رابعه


 

نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام

آه از این یوسف که من در پیر هن گم کرده ام

....

از زبان دیگران درد دلم باید شنید

کز ضعیفی ها چو نی راه سخن گم کرده ام

.....

چون نفس از مدعای جست و جو آگه نیم

این قدر دانم که چیزی هست و من گم کرده ام

.....


محبوبه ابراهيمی

یمگان

یمگان وبلاگ سید ضیا قاسمی  در چند روز آینده فعال می شود؛ با شعرهای جدید این دو سه سال اخیر..  


محبوبه ابراهيمی

سوسن

سوسن کوچکترین خواهر من است . متولد نهم قوس ۱۳۶۸ در مشهد. امسال هم محصل سال آخر لیسه زرغونه قندهار است. پشتو را کامل یاد دارد. و شعر می گوید به زبان مادری اش... چند تا از شعرهایش را بخوانید....

۱

سال‌هاست

که منتظر آمدنت هستم

که برای یک لحظه

 روی شانه‌ام بنشینی

 و دوباره پرواز کنی

 ۲

امشب پنجره‌ای رو به آسمان باز کرده‌ام

دانه دانه

ستاره‌ها را

در سبدم می‌ریزم

امشب

شعر می‌گویم

 ۳

ما همه

در خواب هستیم

یک روز

بیدار می‌شویم

که مرده‌ایم

 

۴

من

تجربه کرده‌ام

سقوط واقعی را

سقوط کردم به سمت زمین

از تکه ابری به کویر

و قطره‌های بدنم

تکه‌تکه شد

 

۵

آرزوی تمام خاطره‌ها

این است

هر روز در دفتر ذهن ما

 نوشته شوند

 

۶

چشمانی دارم

یرای دیدن حقیقت

زبانی دارم

 برای گفتن حقیقت

گوشی

 برای شنیدن آواز قشنگ آن

من

یک دختر شاعرم

 

 

۷

کلمات

 در ذهنم جیغ می‌کشند

 بی تابی می‌کنند

تا زود‌تر

 به دست شعر

 بسپارمشان

 

۸

من

از پله‌های شعر

 بالا می‌روم

دختری

مثل خودم

از پله ها

پایین می‌آید

شاید او

چمدان کلماتش را

 جا گذاشته است

 

۹

مادر

لالایی‌هایت را دوست دارم

 با آن‌ها می‌خوابم

 می ‌ترسم اما

 از لالایی‌هایی که روزگار

 برایم زمزمه کند


محبوبه ابراهيمی

به شهر خود روم و.......

نزدیک به دو ماه است که تصمیم گرفته ایم برگردیم و نمی شود....

 اما این روز ها انگار داریم بر می گردیم . من که باورم نی شود. از بس که مشکلات زیاد بوده. ولی انگار همه چیز دارد تمام می شود در ایران.

امروز حساب بانکی ام را بستم.  برای آخرین بار بچه ها را پیش دکترشان بردم، اگر چه حالشان خوب بود؛ ولی از بس می ترسم از مریض شدنشان.

کم کم دارم دل می کنم از ایران و از تهران که بسیبار دوستش دارم.  می روم اما چیزهای گران بهایی جا می گذارم ، اینجا. دوستانم را... خاطراتم را... اولین کلاس درسم را... اولین معلمم را...و مادر بزرگ و پدر بزرگم را در گوشه ای غریب در بهشت رضای مشهد ...

این یعنی من ریشه هایم را جا می گذارم در خاک غریبی که هیچ گاه مرا از خود ندانست... درست که بسیار مواهب به من داد و پاس می دارمش به خاطر بیست و چندسال مهمان نوازی اش...،اما .. گله گذاری باشد برای وقتی دیگر . یا هیچ وقت. این جا دوستانی دارم که وجودشان می ارزد به خیلی چیزها....

اما هن


محبوبه ابراهيمی

گیاه

بوته‌های پونه در کنار جوی

چشم‌های سبز خویش را

ناگهان

به دامن کبود آب دوختند

 برد

 دست باد

برد

آن نگاه عاشقانه را

شبدری

به شوق زندگی

کشتزار پیر را

سلام داد

بی خبر

جواب شد

 اشتهای بره‌ای گرسنه را

پیچکی

غمی بنفش را

دور داربست چوبی حیات

می‌تنید

 

 


محبوبه ابراهيمی

تاکستان

 تاکستان

ـ می‌توانم با شما قدم بزنم؟!

گفتم:

هیچ چیز به هنگام نیست

باد می‌توانست

باد باشد

بهار، بهار

که تاک را

پوست بترکاند

من قد بکشم

تا خوشه‌خوشه انگور

بپیچد

دور ساق‌ها

دور بازوهایم

اما  دریغ...

هیچ چیز

به هنگام نیست

تابستان در راه است

شراب‌سازانی که مرا خریده‌اند

عاشقان شکست خورده را

مست نمی‌توانند

سال‌ها پیش

از من

تاکستانی را باد برد

شما راه خودتان را

بروید

بادها

خواهران من‌اند

که با شما

قدم می‌زنند

 

 

 

 


محبوبه ابراهيمی

سر سال از محرم آفریدند

برای خاطرم غم آفریدند

طفیل چشم من نم آفریدند

چو صبح آنجا که من پرواز دارم

قفس با بال توام آفریدند

عرق گل کرده‌ام از شرم هستی

مرا از چشم شبنم آفریدند

گهر موج آورد آیینه جوهر

دل بی آرزو کم آفریدند

جهان خون ریز بنیاد است هش دار

سر سال از محرم آفریدند

وداع غنچه را گل نام کردند

طرب را ماتم غم آفریدند

علاجی نیست داغ بندگی را

اگر بیشم وگر کم آفریدند

کف خاکی که بر بادش توان داد

به خون گل کرده آدم آفریدند

طلسم زندگی الفت بنا نیست

نفس را یک قلم رم آفریدند

اگر عالم برای خویش پیداست

برای من مرا هم افریدند

چسان تابم  سر از فرمان تسلیم

که چون ابرویم از خم آفریدند

دلم بیدل ندارم چاره از داغ

نگین را بهر خاتم آفریدند

 


محبوبه ابراهيمی

پروانه

از بادها

 

که بر پنجره‌ می‌کوبند

از پستچی‌ها

که بر در

تو را نمی‌شنوم

فراموشت کرده‌ام

چون کودک

 که خواب‌ها‌یش را

بال‌بال می‌زنم

و نمی‌یابمت

شبیه پروانه‌هایی

که پر کشیدند

از پیراهنم

شاید هم

جا مانده‌ای

چون طعم شیر تازه

در دهان کودکم

 

 


محبوبه ابراهيمی

برای مهرانه

 

به اقیانوس در سپیده دمان

به بادبان ها بر زمینه ای آبی

به تو فکر می کردم

آن گاه که در من می لغزیدی

ماهی کوچک بی دریا!

****

دریا دریا خوشبختی ارزانی ات دخترکم!

مطمئن باش!

این صدای شلیک نیست

انار ها در باغ ترک می خورند

 بی تاب رسیدن لب هایت

دامنه های بابا انتظار می کشند

 تو را

 که بدوی دنبال خرگوش ها

بی هوا

مطمئن باش!

بمب ها را خواب دیده ای

 آن وقت ها که مادرت را ترسانده بودند

 از عروسک های خندان

مطمئن باش!

جهان آغوش من است

 که تو در آن به خواب رفته ای !

 

 

 


محبوبه ابراهيمی