رابعه


گیاه

بوته‌های پونه در کنار جوی

چشم‌های سبز خویش را

ناگهان

به دامن کبود آب دوختند

 برد

 دست باد

برد

آن نگاه عاشقانه را

شبدری

به شوق زندگی

کشتزار پیر را

سلام داد

بی خبر

جواب شد

 اشتهای بره‌ای گرسنه را

پیچکی

غمی بنفش را

دور داربست چوبی حیات

می‌تنید

 

 


محبوبه ابراهيمی

تاکستان

 تاکستان

ـ می‌توانم با شما قدم بزنم؟!

گفتم:

هیچ چیز به هنگام نیست

باد می‌توانست

باد باشد

بهار، بهار

که تاک را

پوست بترکاند

من قد بکشم

تا خوشه‌خوشه انگور

بپیچد

دور ساق‌ها

دور بازوهایم

اما  دریغ...

هیچ چیز

به هنگام نیست

تابستان در راه است

شراب‌سازانی که مرا خریده‌اند

عاشقان شکست خورده را

مست نمی‌توانند

سال‌ها پیش

از من

تاکستانی را باد برد

شما راه خودتان را

بروید

بادها

خواهران من‌اند

که با شما

قدم می‌زنند

 

 

 

 


محبوبه ابراهيمی

سر سال از محرم آفریدند

برای خاطرم غم آفریدند

طفیل چشم من نم آفریدند

چو صبح آنجا که من پرواز دارم

قفس با بال توام آفریدند

عرق گل کرده‌ام از شرم هستی

مرا از چشم شبنم آفریدند

گهر موج آورد آیینه جوهر

دل بی آرزو کم آفریدند

جهان خون ریز بنیاد است هش دار

سر سال از محرم آفریدند

وداع غنچه را گل نام کردند

طرب را ماتم غم آفریدند

علاجی نیست داغ بندگی را

اگر بیشم وگر کم آفریدند

کف خاکی که بر بادش توان داد

به خون گل کرده آدم آفریدند

طلسم زندگی الفت بنا نیست

نفس را یک قلم رم آفریدند

اگر عالم برای خویش پیداست

برای من مرا هم افریدند

چسان تابم  سر از فرمان تسلیم

که چون ابرویم از خم آفریدند

دلم بیدل ندارم چاره از داغ

نگین را بهر خاتم آفریدند

 


محبوبه ابراهيمی

پروانه

از بادها

 

که بر پنجره‌ می‌کوبند

از پستچی‌ها

که بر در

تو را نمی‌شنوم

فراموشت کرده‌ام

چون کودک

 که خواب‌ها‌یش را

بال‌بال می‌زنم

و نمی‌یابمت

شبیه پروانه‌هایی

که پر کشیدند

از پیراهنم

شاید هم

جا مانده‌ای

چون طعم شیر تازه

در دهان کودکم

 

 


محبوبه ابراهيمی