رابعه


تاکستان

 تاکستان

ـ می‌توانم با شما قدم بزنم؟!

گفتم:

هیچ چیز به هنگام نیست

باد می‌توانست

باد باشد

بهار، بهار

که تاک را

پوست بترکاند

من قد بکشم

تا خوشه‌خوشه انگور

بپیچد

دور ساق‌ها

دور بازوهایم

اما  دریغ...

هیچ چیز

به هنگام نیست

تابستان در راه است

شراب‌سازانی که مرا خریده‌اند

عاشقان شکست خورده را

مست نمی‌توانند

سال‌ها پیش

از من

تاکستانی را باد برد

شما راه خودتان را

بروید

بادها

خواهران من‌اند

که با شما

قدم می‌زنند

 

 

 

 


محبوبه ابراهيمی