رابعه


گیاه

بوته‌های پونه در کنار جوی

چشم‌های سبز خویش را

ناگهان

به دامن کبود آب دوختند

 برد

 دست باد

برد

آن نگاه عاشقانه را

شبدری

به شوق زندگی

کشتزار پیر را

سلام داد

بی خبر

جواب شد

 اشتهای بره‌ای گرسنه را

پیچکی

غمی بنفش را

دور داربست چوبی حیات

می‌تنید

 

 


محبوبه ابراهيمی