رابعه


به شهر خود روم و.......

نزدیک به دو ماه است که تصمیم گرفته ایم برگردیم و نمی شود....

 اما این روز ها انگار داریم بر می گردیم . من که باورم نی شود. از بس که مشکلات زیاد بوده. ولی انگار همه چیز دارد تمام می شود در ایران.

امروز حساب بانکی ام را بستم.  برای آخرین بار بچه ها را پیش دکترشان بردم، اگر چه حالشان خوب بود؛ ولی از بس می ترسم از مریض شدنشان.

کم کم دارم دل می کنم از ایران و از تهران که بسیبار دوستش دارم.  می روم اما چیزهای گران بهایی جا می گذارم ، اینجا. دوستانم را... خاطراتم را... اولین کلاس درسم را... اولین معلمم را...و مادر بزرگ و پدر بزرگم را در گوشه ای غریب در بهشت رضای مشهد ...

این یعنی من ریشه هایم را جا می گذارم در خاک غریبی که هیچ گاه مرا از خود ندانست... درست که بسیار مواهب به من داد و پاس می دارمش به خاطر بیست و چندسال مهمان نوازی اش...،اما .. گله گذاری باشد برای وقتی دیگر . یا هیچ وقت. این جا دوستانی دارم که وجودشان می ارزد به خیلی چیزها....

اما هن


محبوبه ابراهيمی