به شهر خود روم و.......

نزدیک به دو ماه است که تصمیم گرفته ایم برگردیم و نمی شود....

 اما این روز ها انگار داریم بر می گردیم . من که باورم نی شود. از بس که مشکلات زیاد بوده. ولی انگار همه چیز دارد تمام می شود در ایران.

امروز حساب بانکی ام را بستم.  برای آخرین بار بچه ها را پیش دکترشان بردم، اگر چه حالشان خوب بود؛ ولی از بس می ترسم از مریض شدنشان.

کم کم دارم دل می کنم از ایران و از تهران که بسیبار دوستش دارم.  می روم اما چیزهای گران بهایی جا می گذارم ، اینجا. دوستانم را... خاطراتم را... اولین کلاس درسم را... اولین معلمم را...و مادر بزرگ و پدر بزرگم را در گوشه ای غریب در بهشت رضای مشهد ...

این یعنی من ریشه هایم را جا می گذارم در خاک غریبی که هیچ گاه مرا از خود ندانست... درست که بسیار مواهب به من داد و پاس می دارمش به خاطر بیست و چندسال مهمان نوازی اش...،اما .. گله گذاری باشد برای وقتی دیگر . یا هیچ وقت. این جا دوستانی دارم که وجودشان می ارزد به خیلی چیزها....

اما هن

/ 8 نظر / 54 بازدید
سيد مهدی

دليل انتخاب اسم رابعه برای وبلاگتون چيه

الياس علوي

سلام هميشه همينطور بوده است. يك جمله يك خبر بوده است كه آدم را تكان مي‌دهد، به فكر فرو مي‌بردش. رفتن شما هم خبر تلخي بود، از آن روز كه شنيدم. اه شايد ما را اين طور نوشته‌اند. ما را تلخ تلخ تلخ نوشته‌اند. اولين بار است كه به وبلاگتان مي آيم. لذت بردم و شاد باشيد. منتظرم تا به ديدنم در وبلاگم بياييد. اميدوارم آن تصميمي را كه گفته بوديد در مورد ترك كردن شعر، در حد همان شوخي بماند. حيف است به خدا. شاد زي و شاد دلم تنگ مي‌شود

علی حسینی

سلامی به لسان محبت خدمت مهربان ماندنی،‌خانم ابراهیمی خوب شد خوب شد که آمدید و می آیید شما را شاید غربت ملک دیگران تلخ بود و ما را غربت بی هم زبانی. شب آخر نمایشگاه کتاب بود و به همراه چند تن از دوستان در بوستان کتاب گشت می زدیم که سید ضیا را دیدم و همانجا در بین صحبت ها مطلع شدم که خبر هایی است و خبر از سفر. هفته بعد که باز گشتم سوغاتی ام همین خبر بود. و اما دور ماندن از دامان مادری خوب چون خاک ایزان که من هم بیش از بیست و اندی سال را در آن سپری کرده ام سخت است. همه چیزش را که فراموش کنم معلم کلاس سومم را هیچ گاه فراموش نمی کنم . اما اینجا نمی دانم چه دارد که هز سرگشته را در آن سامانی است و باالاخص رندان ساغر و پیمانه قول و غزل را . هرچه نباشد روزی خاک راه سنایی بوده و رابعه . خیلی طولانی شد . به هر صورت آمدنتان مسرت بخش است و امیدوارم حضور شما زوج اهل دل، در بزم این دیار رونقی به فصل عاشقی دهد. اگر گذرتان به کابل افتاد، سری هم به روزنامه راه نجات بزنید. بخش ادب و هنر روزنامه مقدم تان را پیشا پیش گرامی می دارد. دگر بارتان چو بینم شاد بینم سرتان سبز و دلتا

فرهاد عرفانی / مزدک

دلم برای همهء افغانهائی که به افغانستان بر می گردند ، تنگ می شود........ اگر گذارت به هرات افتاد، از طرف ما هم ، شاخه گلی سرخ ، بر مزار نادیا انجمن بگذار ! یادش بیاد باد

حق گو

درد تان را درک کردم. من 30 سال قبل در ایران برای یکسال زندگی کردم. قبل از رفتن به ایران, در افغانستان به جرم "طرفدار ایران" بودن خیلی زجر ها کشیدم. شیعه بودم و نام خانوادگی ام سخت ایرانی می نمود. توهین و تحقیری را که در ایران حس کردم نه در پاکستان حس کردم و نه در سالها زندگی در غربت. شاید آسمان خدا همه جا یک رنگ است. زندگی ات را بهتر و پربارتر می خواهم.

سمیرا

من اولین بار است که به وبلاگ شما آمده ام، و بسیار از شنیدن چنین فارسی بلیغی لذت بردم... و رویم سیاه است خواهر جان به خاطر تهران و ایران... ولی من هم در تهران با وجود ایرانی بودن غریب بودم.. غربت برای نسل من همیشگی است... ولی غربت ما از آنجا شروع می شود که دوستانم که معنای واقعی وطنم هستند یکی یکی ما را ترک می گویند.. بعد خود به نفرین غربت دچار می شویم... شاید این هم سهم ما از زندگی است... امیدوارم روزی در جایی بتوانیم ریشه کنیم.. خوش و شاد باشی