تاکستان

 تاکستان

ـ می‌توانم با شما قدم بزنم؟!

گفتم:

هیچ چیز به هنگام نیست

باد می‌توانست

باد باشد

بهار، بهار

که تاک را

پوست بترکاند

من قد بکشم

تا خوشه‌خوشه انگور

بپیچد

دور ساق‌ها

دور بازوهایم

اما  دریغ...

هیچ چیز

به هنگام نیست

تابستان در راه است

شراب‌سازانی که مرا خریده‌اند

عاشقان شکست خورده را

مست نمی‌توانند

سال‌ها پیش

از من

تاکستانی را باد برد

شما راه خودتان را

بروید

بادها

خواهران من‌اند

که با شما

قدم می‌زنند

 

 

 

 

/ 3 نظر / 54 بازدید
ترنم

با بادها می روم با بادها از این دیار می روم با بادها بگوييد ارامتر کودک دل من بالهايش زخميست زيبا گفته بودی.موفق باشی.

محسن

سلام، من اهل شعر نیسیتم، حد اقل الان دیگه نیستم ولی واقعاً شعراتون پر از احساسه من امروز صبح (سه شنبه 8 دی 88) با شعراتون با معنویت آشتی کردم واقعاً متشکرم واقعاً

طلوع آفتاب

خیلی زیبا گفتید