سر سال از محرم آفریدند

برای خاطرم غم آفریدند

طفیل چشم من نم آفریدند

چو صبح آنجا که من پرواز دارم

قفس با بال توام آفریدند

عرق گل کرده‌ام از شرم هستی

مرا از چشم شبنم آفریدند

گهر موج آورد آیینه جوهر

دل بی آرزو کم آفریدند

جهان خون ریز بنیاد است هش دار

سر سال از محرم آفریدند

وداع غنچه را گل نام کردند

طرب را ماتم غم آفریدند

علاجی نیست داغ بندگی را

اگر بیشم وگر کم آفریدند

کف خاکی که بر بادش توان داد

به خون گل کرده آدم آفریدند

طلسم زندگی الفت بنا نیست

نفس را یک قلم رم آفریدند

اگر عالم برای خویش پیداست

برای من مرا هم افریدند

چسان تابم  سر از فرمان تسلیم

که چون ابرویم از خم آفریدند

دلم بیدل ندارم چاره از داغ

نگین را بهر خاتم آفریدند

 

/ 5 نظر / 177 بازدید
اميد مهدی نژاد

بيدل! به هرکجا رگ ابری نشان دهند در ماتم حسين و حسن گريه می کند ممنون از لطفتان. مشهد بوديم و به ياد شما و سيد ضيا. آقای کاظمی هم سلام رساندند.

مجيد اکبرزاده

هرگه که ز خاک کربلا سبحه کنند در گردش آن چکيدن خونی هست التماس دعا.

مهدی.د

سلام و سلامتی ..................... [نور از كدام سو بتابد به اين صحنه؟ دريغا تأثير!] آب را سر مي بُرند محرّم به محرّم و امام ِ آب ها بي كه ابراهيمي او را بخواند رو به سوي مقتل

مجيد کاشانی

با عرض سلام و خسته نباشيد از نوع نگاه شما لذت بردم تقاضائی عاجزانه از شما داشتم در صورتی که برای شما مقدور است شعرهای ائينی خود را در صورت صلاحديد برای اين نوکر و ذاکر کمترين ارسال فرمائيد اميد است که عرض اين حقير را حمل بر بی ادبی ندانيد ma_ch2005@yahoo.com

مجيد کاشانی

مرا چون چشم يعقوب آفريدند دلم را غرق آشوب آفريديند دو چشمم در پی پيراهنت چون بهار ابرها خوب آفريدند خدا شکر قلبم را هميشه به پای روضه مغلوب آفريدند